دوشنبه26خرداد93(سفر به شمال)
سلام و درود فراوان به همه دوستان...
القصه آخر هفته پیش بنده به همراه همسر و دخترجانمان رفته بودیم ولایت. نزد مادر و پدرمان و البته عروسی پسر عم بنده نیز بود. گفتیم هم دیداری با خانواده تازه شود و هم با فامیل و هم با وزین شدنمان دیگر امکان سفر به دیار وطن تا اطلاع ثانوی مقدور نیست. بنابراین به سمت ولایت راه افتادیم. و صد البته هوا بسیار عالی بود بخصوص در روز چهارشنبه. شب چهارشنبه مراسم حنابندان بود و شب جمعه عروسی. خوب بود و خوش گذشت. و جای همه تان در وسط مجلس خالی.
5شنبه صبح هم دخترمان رو بردیم ساحل که کمی بازی بفرمایند. بسیار بهشان خوش گذشت اما بعد آن خودمان از پا افتادیم. همین مشکلات پیش پا افتاده دوران بارداری که خودتان مستحضرید و مادرمان هی ما رو سرزنش فرمودند با این حال دریا رفتن چه بود و خودت نمی رفتی و از این حرفای مادرانه. خلاصه... روز جمعه ای هم برگشتیم البته یک سیلابی در راه برگشت در آمل راه افتاده بود و ما نتونستیم حتی اندکی جهت خرید توقف بفرماییم. آویسا خانوم هم دستشان درد نکنه کل راه در خواب ناز بودند. و بنده هم تا خود تهران با اوضاعی متلاطم دست به گریبان بودم.
اصلاً دلم نمی خواست برگردم ولی چه کنم...
امروز با اجازه تون مثلاً مرخصی استعلاجی داشتم ولی دخترکمان یک بلایی در عصر دیروز در خانه بر سرمان آوردند که ترجیح دادیم در اداره در خدمت خلق باشم. باورتان بشود ساعت 6صبح بلند شدند و ما رو بیدار کردند که چی:مامان صبح شده و من گفتم اگه قراره از ساعت 6صبح تا 9شب که همسر گرامی تشریف بیاورند بلاهای دیروز سرم بیاید ترجیح دادم مثل بچه های خوب بیام اداره.
اینجا شب حنابندان و البته آخر شب که برگشتیم و دخترمان همی غش کردند از خواب

و اینم عکس های کنار دریا دخترم ...









دوشنبه26خرداد93(سفر به شمال) 
